صلوات

ساعت تقريبا دوازده ظهر بود. درب دبستان باز شد و بچه ها مثل گلوله از فشنگ بيرون ريختند. يکي از آنها در ايستگاه اتوبوس منتظر ماند. تا اتوبوس جلوي او و ديگر مسافران ايستاد. دو بند کوله پشتي اش را محکم چسبيد و از در مردانه داخل شد. قامت کوچکش را به زور بين مسافران که ايستاده بودند و دستشان به ميله ها قفل شده بود جا داد. اتوبوس حرکت کرد. از لابه لاي ازدحام مسافران پيرمردي را ميديد که چندين انگشتر عقيق دردست دارد ريش و موي سفيدش صورتش را از نمايش پوشانده بود. تسبيحي در دست داشت و زير لب ذکرميگفت. يقه ي پيراهنش با وجود گرماي تاقت فرسا اي که برفضا حاکم بود تا آخرين دکمه بسته شده بود. طوري که در آن تراکم جمعيت به سختي نفس مي کشيد.اتوبوس در ترافيک شهر همانند لاکپشتي در ساحل حرکت ميکرد و مسافران هر کدام از گرماي هوا معترض بودند. پير مرد يقه ي خود را شل کرد. بادي در گلو انداخت و فرياد کشيد: به سلامتي جانبازان اسلام صلوات!!!  هنوز هم همه ي صلوات قبلي
  به اتمام نرسيده بود که بلند تر فرياد کشيد: به سلامتي رهبر معظم انقلاب اسلامی صلوات. وادامه داد: به سلامتي شعيان اسلام صلوات. به سلامتي سريازان امام زمان صلوات به سلامتي... اين سخنان گويي پاياني نداشت و مردم البته نه همه شان صلوات ختم ميکردند. کودک همانند يک علامت سوال بي جواب به دهان پير مرد خيره شده بود. گويي قصد گفتن چيزي را داشت اما امتنا ميکرد. تا اين که بلاخره جنگ دروني خود را به پايان رساند. نگاهي به جلو انداخت وبه زحمت موفق به ديدن اتوبوس شد که آرام آرام به ايستگاه نزديک مي شد. دستان خود را محکم گره کرد. چشمانش را بست و در يک لحظه که سکوت سردي فضاي سنگين اتوبوس را فرا گرفته بود با تمام وجود فرياد کشيد به سلامتي همه ي مردم جهان صلوات. اتوبوس در ايستگاه ايستاد و پسر بچه در ميان انبوه جمعيت نا پديد شد.!!!